در سالن همایشهای امید، همه چیز طبقِ نقشهیِ دقیقِ تشریفات پیش میرفت؛ دوربینها در زاویهیِ درست، پرچمها در جایِ خود و مجری با ریتمی منظم، مسیرِ مراسم را باز میکرد. اما در میانهیِ این نظمِ مهندسیشده، اتفاقی افتاد که هیچ پروتکلی برای آن پیشبینی نکرده بود: تریبونِ سخنرانی، ناگهان از سمتِ راست به سمتِ چپِ سن تغییرِ مکان داد.
این جابهجاییِ ناگهانی، در نگاهِ اول، آشفتگیِ اجرایی به نظر میرسید؛ اما ریشهی آن را باید در قلبِ لرزان و جملاتِ کوتاهِ دکتر صمدزاده جستجو کرد. پزشکِ سالخوردهای که با مدیر روابط عمومی انجمن، رو در رویِ واقعیتِ خود ایستاده بود.
فائق حسینی، مدیر روابط عمومی انجمن، آن لحظه را اینگونه بازگو میکند: دکتر صمدزاده من را صدا کرد. در صدا و نگاهش، مهر و خودآگاهی موج می زند. میگفت: “ چون من دیگر به عصا تکیه میکنم، میدانم که دیدنِ این کهولت، دوستان و عزیزانم را غمگین میکند. کاش تریبون کمی نزدیکتر بود…
در آن لحظه، میانِ «حفظِ ابهتِ مراسم» و «احترام به احساسِ یک انسان»، راهی نبود جز شکستنِ خطوطِ تعیینشده. حسینی با نگاهی که هنوز آن لحظه را در خود دارد، میگوید: اگر برای رعایتِ این میزان از مهر و ملاحظهیِ ایشان، لازم بود تریبون را تا پایِ صندلیشان پایین بیاوریم، حتماً این کار را میکردیم.
و تریبون جابهجا شد.
در آن حرکتِ ساده، پروتکلهایِ خشکِ تشریفات، کنار رفتند تا جای خود را به چیزی بدهند که در انجمنِ امید، همیشه اولویت دارد: مهربانی و تکریمِ انسان در قامتِ تمامی وجودش.
آن روز، تریبون نه برایِ یک سخنران، که برایِ شأنِ یک انسانِ نیکوکار، جابجا شد.



